محمد رضا کلاهی و انفجار حزب جمهوری اسلامی

انفجار ۷ تیر ماه سال ۶۰ بزرگترین اقدام تروریستی بوده است که تا به حال در جمهوری اسلامی ایران رخ داده است و حرف و حدیث در مورد آن فراوان است.منطق ترور و حذف فیزیکی منطقی بوده است که در اوایل انقلاب توسط گروه های مخالف که در اقلیت محض قرار داشتند در ایران اسلامی به ظهور رسید و این منطق باعث خسارت های فراوانی به کشور و انقلاب اسلامی شد و همین طور باعث حذف حامیان این منطق برای همیشه در تاریخ سیاسی ایران گشت.اینکه چه کسی عامل مستقیم این عملیات تروریستی بوده است در همان چند روز پس از انفجار مشخص و علنی شد و معین شد که محمد رضا کلاهی از اعضای نفوذی سازمان مجاهدین خلق(منافقین) وظیفه انجام این اقدام را بر عهده داشته است.اما شاید تا به حال کمتر پیرامون محمد رضا کلاهی و رفتارهای او مطالبی را خوانده باشید.در مصاحبه ای که در ادامه می آید با علیرضا نادعلی از اعضای حزب جمهوری اسلامی و از افرادی که از نزدیک با کلاهی آشنایی داشته است صحبت هایی را در مورد آن روزها و محمد رضا کلاهی در مرداد ماه سال ۹۱ انجام داده ایم که خواندن آن خالی از لطف نیست:
آقای نادعلی اگر امکان دارد معرفی اجمالی از خود بفرمائید و اینکه چطور شد وارد حزب جمهوری اسلامی شدید؟
من علیرضا نادعلی متولد سال ۱۳۴۰ هستم و در همان اوایل تشکیل حزب جمهوری اسلامی وارد حزب شدم اما در همان اوایل به دفتر اصلی حزب در سرچشمه تهران نیامدم.ما در دفتری که حوالی میدان اعدام آن زمان و میدان محمدیه فعلی است بودیم و در آنز مان شهید بهشتی کلاس هایی را برگزار می کردند که بسیار خوب و جذاب بود و من هم در آن کلاس ها شرکت می کردم.روزی شهید بهشتی من را دیدند و از علاقه من در شرکت کلاس ها خوششان آمد و خوب چون من جثه کوچکی داشتم اما تر و فرز هم بودم ایشان به شهید مالکی که آن زمان مسئول دفتر استان تهران حزب بودند گفتند اگر من تمایل دارم من را به دفتر اصلی حزب در سرچشمه تهران منتقل کنند و من هم قبول کردم و به دفتر اصلی حزب رفتم.
شهید مالکی هم از شهدای حزب بودند.درست است؟
بله شهید حبیب مالکی و برادرشان که فرماندار ایرانشهر بودند هر دو از شهدای حزب بودند.خدا رحمتشان کند.واقعا انسانهای خوب و پاکی بودند.
از نحوه آشنایی خود با محمد رضا کلاهی اگر امکان دارد بگوئید.
زمانی که من به دفتر اصلی حزب آمدم کلاهی در آنجا بود و نمی دانم چطور با حزب اشنا شده بود و چه کسی او را به آنجا آورده بود اما در ظاهر پسر فرز و زرنگی بود و خیلی جدی هم در کارها ظاهر می شد.اصلا به همین دلیل هم بود که شاید در حزب جاگیر شده بود و تقریبا اعتماد افراد را به خود جلب کرده بود.آن زمان هم در حزب انقدر جو صمیمیت و دوستی بود که کسی به کس دیگر بدگمانی و تردید نداشت.من هم با او صمیمی شده بودم و با هم رفیق بودیم.


چقدر این دوستی ادامه داشت؟
من حوالی تابستان سال ۵۹ به دفتر اصلی حزب رفتم و تا زمان انفجار در ۷ تیر ماه ۶۰ با کلاهی دوست بودم.یعنی ۱ سال تقریبا با هم آشنا و دوست بودیم.
چطور شد که با کلاهی دوست شدید و به قول خودتان خیلی صمیمی هم بودید؟
کار ما یکی بود.ما مسئول تدارکات و تبلیغات بودیم.مثلا اگر بروشوری قرار بود آماده شود و یا صورت جلسات حزب آماده شود و یا کتابچه ای تهیه شود ما مسئول انجام آن بودیم و به همین دلیل رابطه نزدیکی با هم داشتیم.
در این حدود ۱ سالی که با هم دوست بودید چطور شد که اصلا به کلاهی شک نکردید؟واقعا رفتار مشکوکی از او ندیدید؟
حقیقتش این است که چرا برخی رفتارهای مشکوک را از کلاهی دیدم.همانند اینکه مثلا اگر قرار بود کتابچه ای برای حزب آماده شود سریع و ظرف ۱ روز اینکار را انجام میداد و این حیرت انگیز بود چون علی القاعده کسی نمی تواند این کار را در یک روز انجام دهد.کلاهی یک موتور داشت که با آن این طرف و آن طرف می رفت و وقتی بر میگشت کارها را انجام داده بود.خوب این نشان می داد که برخی ها در بیرون به او کمک هم می کردند اما آن زمان اینها به چشم ما نمی آمد و همان طوری که گفتم جو اطمینان در حزب فراوان بود اما بعد از انفجار که من به اینها فکر می کردم تازه متوجه شدم چقدر ما از مرحله پرت بودیم و متوجه نبودیم که ممکن است این آدم نفوذی باشد و با دیگران در بیرون رابطه داشته باشد.
آقای نادعلی از فضای حزب جمهوری اسلامی و آن روزها اگر امکان دارد کمی تعریف کنید.
حزب جمهوری اسلامی واقعا فضای خوب و پاکی داشت.حقیقتا شهید بهشتی مرد پاک و نازنینی بود.همیشه خوش برخورد و مهربان بود و با همه افراد حزب از دربان در ورودی گرفته تا اعضای اصلی خوش و بش می کردند و خوش برخورد بودند.

چند سال قبل که کتاب شنود اشباح چاپ شد و مصاحبه من هم در آن بود پسر بزرگ شهید بهشتی(محمد رضا)با من تماس گرفت و گفت من را میشناسی؟من گفتم راستش نه،شما را به جا نمی آورم!گفت من محمد رضا بهشتی هستم.وقتی شناختم ایشان را های های گریه کردم و گفتم خدا رحمت کند پدر شما را که چقدر انسان خوبی بود.واقعا عرض می کنم شهید بهشتی یگانه و بی نظیر بود.هم بسیار مودب بود و هم بسیار مهربان و هم خوش برخورد و هم منظم.همه اینها باعث شده بود کسانی که ایشان را از نزدیک میشناختند مجذوب شخصیت ایشان بشوند.
دیگر اعضای حزب را چطور میدیدید؟مثلا مقام معظم رهبری که آن زمان امام جمعه تهران هم بودند و یا آیت الله هاشمی و موسوی اردبیلی و شهید باهنر و … ؟
مقام معظم رهبری که آن زمان هم امام جمعه تهران بودند و هم نماینده مجلس و کمتر فرصت می کردند که به حزب بیایند اما ایشان هم واقعا فردی تاثیرگذار و دلسوز حزب بودند و تا آنجایی که فرصت می کردند به حزب می آمدند و در جلسات شرکت می کردند.اتفاقا چند سال پیش هم که ایشان را دیدم ایشان من را شناختند و ابراز لطف و محبت کردند.
آیت الله هاشمی و موسوی اردبیلی هم که آن زمان رئیس مجلس و از اعضای شورای عالی قضایی بودند و خیلی فرصت شرکت در حزب را نداشتند اما این بزرگواران هم به حزب می آمدند و کارهای حزب را پیش می بردند و همانند آیت الله خامنه ای دلسوز انقلاب اسلامی و حزب جمهوری هم بودند.البته بعد از انفجار و اینکه کشور بیشتر درگیر جنگ شد این بزرگواران خیلی کمتر می توانستند به حزب بیایند و در جلسات شرکت کنند.اساسا شاید یکی از دلایلی هم که باعث شد حزب در سال ۶۶ به کار خود پایان دهد همین مشغله و عدم فرصت برگزاری جلسات بود.
از روابط درون حزب و اعضای آن اگر امکان دارد کمی تعریف کنید.
در حزب میان اعضا رابطه خوبی برقرار بود هرچند که اختلاف نظرهایی هم وجود داشت اما من حیث المجموع روابط خوب و برادرانه بود.حتی در حزب اگر افرادی سعی داشتند از دیگران ایرادی هم بگیرند خود شهید بهشتی مانع این کار میشدند.به عنوان خاطره برایتان عرض بکنم، در حزب یک خانمی بودند که تایپیست خوب و به قول خودمان حرفه ای بودند و در آن زمان هم تایپسیت حرفه ای و ماهر در جامعه کم بود و ایشان خیلی سریع نامه ها و صورت جلسات و … را تایپ و آماده میکردند اما ایشان مانتویی بودند و در آن زمان هم فضای حزب جمهوری اسلامی به گونه ای نبود که فردی مانتویی در حزب باشد جز همین خانم و مابقی خواهران همگی چادری بودند.روزی در جلسه اعضای حزب یکی از اعضا نمدانم به چه دلیل در یک آن این بحث را مطرح کردند و گفتند فلان خانم مانتویی است و این در شان حزب نیست و این را با آب و تاب ادامه دادند.اتفاقا این خواهر ما هم در جلسه بود و رنگ از رخشان پرید و ناراحت شدند من به شهید بهشتی نگاه کردم که ببینیم ایشان چه واکنشی نشان می دهند دیدم ایشان همین طور که آرام مشغول یادداشت کردن مطالب قبلی بودند و سرشان پائین بود جواب دادند اگر خواهری پوشش مانتو دارند و این پوشش هم آراسته و بلند است و منافاتی با پوشش اسلامی ندارد ایرادی ندارد که در حزب فعالیت کنند.برای من که تصور میکردم شهید بهشتی ممکن است برخورد تندی بکنند این پاسخ آرام و متین ایشان بسیار جالب بود.آن خواهر ما هم که شوکه شده بود بعد از این پاسخ شهید بهشتی رخ از رخشان باز شد و ارام شدند که برخورد تندی با ایشان نشده است.یعنی میخواستم عرض کنم که شهید بهشتی چنین فردی بودند.نه انسانی تند رو بودند و نه فردی که تحت تاثیر محیط قرار بگیرند.میانه روی و اعتدال خودشان را داشتند.بالاخره ایشان فقیه و مجتهد هم بودند و بر احکام اسلام هم آگاهی داشتند و بیراه مطلبی را نمی گفتند.
فرمودید در حزب برخی اختلاف نظرها هم وجود داشت.اگر امکان دارد در این باره با مصداق مطلبی را اگر مد نظرتان هست بفرمائید.
ببینید در حزب برخی اختلاف نظرها بود که طبیعی هم بود.بالاخره کار تشکیلاتی و حزبی سیاسی هم بالاخره اختلاف نظر هم ایجاد می کند.مثلا برخی از اوقات میان شهید سید حسن آیت که آن زمان دبیر سیاسی حزب بودند و روزهای سه شنبه درس هایی از تاریخ معاصر ایران را تدریس می کردند با مدیر مسئول روزنامه جمهوری اسلامی یعنی مهندس میر حسین موسوی که ایشان هم از اعضای اصلی حزب بودند اختلاف نظرهایی وجود داشت و گاهی اینها بروز هم می کرد.
بر سر چه چیزهایی این اختلاف نظرها بروز می کرد؟
حالا من خیلی به خاطر ندارم اما مثلا یادم هست که در مورد دکتر مصدق و اینها بود که ظاهرا شهید آیت مصدق را فردی راستین و صادق و خوب نمی دانست اما مهندس موسوی برعکس این نظر را داشت.
در این میان کدام یک را برتر و حق مدار تر می دانستید؟
هر دوی این افراد انسانهای خوبی بودند اما خوب شهید آیت سنی ازشان گذشته بود و پخته تر نسبت به اقای موسوی برخورد و صحبت می کردند.
مهندس موسوی هم آن زمان در دفتر سرچشمه بودند؟
نه دفتر روزنامه آن زمان درحوالی خیابان جمهوری بود و ایشان و پسر شهید بهشتی(محمد رضا)آنجا بودند و پسر شهید بهشتی هم با مهندس موسوی روابط نزدیکی داشت.

در مورد آن روزهای پر التهاب سال ۶۰ و انفجار ۷ تیر اگر امکان دارد مطالبی را بفرمائید.
از بهار سال ۶۰ فضای جامعه به خاطر مسائل بنی صدر کمی به هم ریخته شده بود و خوب فضای جنگ تحمیلی هم که بر کشور حکم فرما بود و همه اینها باعث شده بود کشور در تب و تاب عجیبی قرار گرفته باشد.اواخر خرداد ماه آن سال هم که بنی صدر عزل شد منافقین بیانیه دادند و ترورها را آغاز کردند اما واقعا ما فکر نمی کردیم که آنها بخواهند دست به یک اقدام اینگونه همانند ۷ تیر ماه سال ۶۰ را بزننند.نشان به آن نشان هم که در حزب ما نه نگهبان خاصی داشتیم مثل امروزی ها نه اسلحه ای داشتیم و نه حتی دستگاهی برای بازرسی بدنی افراد.حتی یک زمانی یکی از دوستان برای اینکه نشان دهد چقدر امنیت فضای حزب پائین است در لای روزنامه اسلحه ای را گذاشته بود و با خود به داخل حزب آورد و کسی متوجه نشده بود!یعنی انقدر امنیت حزب پائین بود.بعد از انفجار البته چند قبضه اسلحه برنو به ما دادند برای محافظت از حزب که آن هم چیز خاصی نبود.
روز قبل از انفجار یعنی ۶ تیر ماه ۶۹ مقام معظم رهبری در مسجد ابوذر تهران ترور می شوند.این موضوع باعث نشد که جلسه ۷ تیر حزب کنسل شود و یا در مورد آن تشکیک ایجاد شود؟
خیر.چون شاید اعضا فکر میکردند ترورها در همین حد ترور فردی باشد نه اینکه بخواهند مثلا جایی مثل حزب جمهوری اسلامی را منفجر کنند.
یکی از اعضای حزب هم که در آن زمان عضو شاخه دانشجویی حزب بوده اند می گفتند ظاهرا کلاهی گه گاه به صورت علنی به دلیل فضای مسموم آن زمان جامعه بر علیه شهید بهشتی به صورت علنی علیه ایشان صحبت می کردند آیا این درست است؟
خیر.من که با کلاهی رابطه نزدیکی داشتم اصلا چنین چیزی را از او ندیدم و نشنیدم.اتفاقا خیلی سعی هم می کرد خود را معتقد نشان دهد و به شهید بهشتی هم احترام می گذاشت!
آقای نادعلی آقای غفوری فرد چند سال قبل در مصاحبه ای گفته بودند انقدر ورود به حزب آسان بوده است که حتی فرم ورودی به حزب هم کنترل و چک نمی شده است توسط گروه های گزینشی و ظاهرا مثلا در برگه سوال، قسمتی وجود داشته است با این مضمون که مقلد چه کسی هستید و کلاهی در مقابل آن نوشته بوده است از کسی تقلید نمی کنم واین تازه بعد از انفجار و چک کردن برگه او کشف شده است! و ظاهرا کلاهی حتی عکس پرسنلی هم به دفتر حزب نداده بوده.آیا اینها درست است؟
من در جریان اینها نبودم.اما این درست است که حزب تشکیلات گزینشی خاصی نداشت.ببینید حزب یک گروه واقعا مردمی بود.ما حتی از حزب حقوق هم نمی گرفتیم با اینکه ۲۴ ساعته در حزب بودیم.واقعا هم در آن زمان نگاه به حزب به این صورت بود که یک عده دلسوز و موافق انقلاب اسلامی در آنجا جمع شده ایم تا به انقلاب کمک کنیم.به همین دلیل هم نگاهی تردید آمیز به اعضا و دوستان خود نداشتیم.ببینید ما در حزب واقعا صمیمی بودیم.با همین کلاهی من خاطرم هست که عصرها هندوانه ای میگرفتیم و در گوشه حیاط حزب که تختی گذاشته بودیم می نشستیم و هندوانه را که در حوض انداخته بودیم قاچ میکردیم و میخوردیم و همانجا هم کلی شوخی با یکدیگر می کردیم.انقدر نزدیک بودیم با هم یا کلی عکس یادگاری از آن زمان من دارم.اما نکته ای که در اینجا هست این است که کلاهی آن زمان با ما به هیچ عنوان عکس یادگاری نمی انداخت.واقعا هم عجیب بود برایمان تا اینکه بعد از انفجار دلیلش را فهمیدیم!این هم که شما گفتید عکس پرسنلی در حزب نداشت را میتوان قبول کرد به همین دلیلی که گفتم.کلاهی دانشجوی دانشگاه پلی تکنیک بود.آن زمان هم یکی دوبار با هم به در دانشگاه رفته بودیم برای انجام کارهای دانشگاهش و ظاهرا هم بعد از انفجار عکسش را از پرونده دانشجوییش پیدا کرده بودند چون باید به دانشگاه عکس می داد!آن زمان چون انقلاب فرهنگی شده بود دانشگاه ها تعطیل بودند و کلاهی هم مثل من ۲۴ ساعته در حزب بود.
من در جایی خواندم که دانشجوی دانشگاه علم و صنعت بود ظاهرا؟
نخیر.دانشجوی دانشگاه پلی تکنیک بود که در زیر پل کالج است.من چند باری ترک موتورش بودم و با هم رفتیم در دانشگاه که کارهایش را انجام دهد.
یک خاطره دیگری را هم بگویم از حزب که برای شما شاید جالب باشد.سال ۵۹ قبل از کودتای نوژه یک نامه ای برای دفتر حزب آمد که برای یکی از اعضا بود و قرار بود به دست آن فرد برسانیم.نامه را که برانداز کردیم احساس کردیم شئی عجیب در آن است و چون مشکوک شدیم نامه را باز کردیم و دیدیم داخلش نوار کاست است و رویش هم نوشته شده است آهنگ های به روز!برایمان عجیب بود.ما در حزب دستگاه خواندن نوار کاست نداشتیم یکی از خواهرانمان در حزب بودند که بستگانشان در حراست مجلس بودند و ایشان گفتند به آنجا برویم تا نوار را در آنجا آزمایش کنیم.ما هم سریع به آنجا رفتیم و نوار را داخل دستگاه گذاشتیم واول نوار آهنگ تند انگلیسی بود و ما هم برافروخته شدیم که ئه!فلان عضو حزب نوارهای اینچنینی گوش میدهد!چند دقیقه ای گذشت که داشتیم نوار را دیگر قطع میکردیم یکهو دیدیم مکالمه ای در نوار آمد که یک طرف آن بنی صدر بود و طرف دیگر آن یک فرد ناشناس که در مورد واقعه ای مهم و بزرگ در آینده نزدیک خبر می دادند که قرار است در کشور انجام شود.ما مات و مبهوت مانده بودیم که قرار است چه خبری بشود که در همان حین آقای فخرالدین حجازی آمد در دفتر و چون ایشان هم نماینده معروف و مورد وثوقی بودند خبر را به ایشان گفتیم.ایشان دستپاچه شدند و گفتند نوار را به من بدهید خودم پیگیری می کنم!ما هم نوار را به ایشان دادیم و دیگر خبری نشد!تا اینکه چند وقت بعد خبر کودتای نوژه منتشر شد و تازه فهمیدیم منظور از آن اتفاق مهم در نوار چه چیز بوده است!
یعنی فخرالدین حجازی به نظر شما در جریان کودتا بوده است؟
من این را نمی دانم اما آن موقع آقای حجاری طرفدار بنی صدر بود و شاید به خاطر آبروی بنی صدر و یا چیز دیگری این نوار را سر به نیست کرد!چون دیگر هیچ خبری از آن نوار و آقای حجازی و آن فرد گیرنده نوار در حزب نشد!
در مورد حادثه ۷ تیر می فرمودید.
من آن روز قرار بود در حزب نباشم.دلیلش هم آن بود که چند شب قبل که جلسه ای در حزب برگزار شده بود من مسئول تدارکات بودم و داشتم چایی میریختم که آقای زواره ای آمد قوری چایی را از من بگیرد و چون قد ایشان بلند بود و قد من کوتاه، قوری از دست ایشان افتاد و من هم نتوانستن قوری را بگیرم و لاجرم قوری به زمین افتاد و برای چند لحظه ای جلسه به هم ریخت.مرحوم شهید بهشتی هم که انسان منظم و با قاعده ای بودند برای جریمه من به شهید حبیب مالکی گفتند آقای نادعلی ۳ شب در جلسات نباشند و من هم قرار شد که ۳ شب به عنوان جریمه در جلسات نباشم.آن شب شهید مالکی به من مراجعه کرد و گفت شما در جلسه باش و امشب جلسه مهمی است و من با شهید بهشتی صحبت می کنم در مورد شما.اما من چون به شهید بهشتی ارادت داشتم گفتم که نه به خاطر احترام به شهید بهشتی من امشب در جلسه شرکت نمی کنم.کلاهی قرار شد جای من در جلسه باشد.اصرار هم داشت که آن روز من را سریعتر بدرقه کند.یک کیفی هم داشت که همیشه من با آن شوخی میکردم و یک لگد به کیفش میزدم که این چیه تو داری و … .آن روز هم خیلی عجیب بود که دائم حواسش به من بود که لگدی به کیف نزنم و میگفت در کیف قرآن است!من هم که باورم شده بود با کیف کاری نداشتم.حوالی عصر من راهی منزل شدم.بعدها دوستان گفتند ظاهرا کلاهی وقتی کیف را داخل جلسه گذاشته بود و میخواست به بهانه خرید از حزب بیرون برود موتورش دائم دم در حزب خاموش می شود که باعث جلب توجه هم شده بود و استرس زیادی هم گویا داشته است.من حوالی غروب که به منزل رسیدم داشتم لباس هایم را عوض میکردم که یکهو صدای انفجاری را شنیدم.از منزل بیرون آمدم پرسیدم چه شده است؟گفتند فلان مسجد ظاهرا آسیب دیده است.پرسان پرسان رفتم و سوار بر موتوری هم شدم تا اینکه به حزب رسیدیم و دیدم از آنچه میترسیدم به سرمان امده است.دفتر حزب منفجر شده است و همه بر سر و صورتشان می زننند.
واقعا شب تلخ و بدی بود(با گریه) هیچ وقت آن شب را فراموش نمی کنم.تا سه شب بعد من و دوستانم بیدار بودیم تا جنازه ها را از زیر آوار در بیاوریم و حالمان اصلا مساعد نبود.دفتر حزب هم قدیمی بود و سقفش بتونی بود و به سختی می شد آن را حرکت داد.یادم هست جرثقیلی آمد که سقف را بلند کند سیم بکسل آن در رفت و باز سقف افتاد تا جرثقیل دیگر آوردند و سقف را بلند کردند.
شب عجیبی بود.خدا واقعا از کلاهی نگذرد.انسان نامرد و نمک نشناسی بود.ما انقدر در حزب هوایش را داشتیم و شهید بهشتی انقدر با ما مهربان بود و این بی صفت آخر این طور رفتار کرد.
ظاهرا یک سال بعد شهید لاجوردی با شما تماس گرفتند که فردی را به همین نام و ظاهر محمد رضا کلاهی پیدا کرده اند؟
بله
اگر میشود در مورد آن ماجرا کمی توضیح دهید.
سال ۶۱ شهید لاجوردی با من تماس گرفتند و گفتند فردی را با همین ظواهر و نام پیدا کرده ایم و ظاهرا خودکشی کرده است.بیا به فلان بیمارستان برای شناسایی.من هم رفتم و در کمال تعجب دیدم ظواهر این فرد با کلاهی ۶۰-۷۰ درصد شبیه به هم است و نام او هم محمد رضا کلاهی است.اما تفاوت هایی داشتند.مثلا کلاهی در کف پای چپش خالی داشت که این فرد نداشت و یا مثلا قد کلاهی کمی کوتاه تر از این فرد بود.
پس آن فرد که بود؟
این فرد ظاهرا بعدها که به هوش آمد مشخص شد از اهالی همدان است و کارگری است که بعد از آنکه متوجه رابطه نامشروع همسرش با فرد دیگری شده است خودکشی می کند.
از فامیل های کلاهی نبود؟
خیر از فامیل ها و بستگان کلاهی نبود.اما واقعا شباهت عجیبی به کلاهی داشت!
بعد از آن ماجرا در حزب ماندید؟از کلاهی دیگر خبری نشد؟با شما که خیلی دوست بود پیغامی نفرستاد و یا بعد از چاپ مصاحبه شما در کتاب شنود اشباح تهدیدی نشدید؟
من بعد از آن ماجرا خیلی حال خوشی دیگر نداشتم.خدا نخواست که شهید بشوم.تصمیم گرفتم به جبهه بروم و رفتم به جبهه.از کلاهی هم نه دیگر خبری نشد.فقط چند سال بعدش عکسی از عروسی رجوی و فیروزه بنی صدر دیدم که کلاهی پشت سر رجوی بود و عینکی زده بود و موهایش هم که فر بوده را صاف کرده بود.تقریبا سعی کرده بود تغییر چهره بدهد اما من شناختمش!
بعد از انفجار به خانه کلاهی نرفتید تا خانه اش را بازرسی کنید؟
حقیقتش من هیچگاه به خانه کلاهی نرفته بودم و خانه اش را ندیده بودم و آدرسش را هم بلد نبودم چون ظاهرا نمی خواست ما خانه اش را یاد بگیریم.اما ظاهرا بعد از چاپ عکسش در روزنامه ها مردم به سپاه اطلاع می دهند و سپاه هم خانه اش را کشف می کند و ظاهرا در خانه اش عکس شاه و اینها را پیدا می کنند.چون ظاهرا خواهرش عضو چریک های فدایی خلق بوده است و برادرش هم عضو همین گروهک ها بوده و بعد از اینکه برادرش به ایران باز می گردد شناسایی و اعدام می شود.پدرشان هم ظاهرا قبل از انقلاب عضو ارتش بوده است.کلا خانواده ضد انقلابی بوده اند.
بعد از انفجار دفتر حزب و به خاطر اینکه رابطه نزدیکی با کلاهی داشتید شما را بازجویی نکردند؟
چرا من را بازجویی کردند اما چون تمامی اعضای حزب من را می شناختند و می دانستند من چه کسی هستم و از کجا آمده ام خیلی با من کاری نداشتند.البته بعضی از شب ها می شد که یکهو به منزل ما بریزند و منزلمان را بازرسی کنند که طبیعی هم بود اما این طور نبود که خیلی من را اذیت کنند.
ممنون از اینکه فرصتی را در اختیار ما قرار دادید تا در خدمت شما باشیم.
من هم از شما ممنون.امیدوارم که اینها برای تاریخ گفته شود و برای باقی ماندن در تاریخ ثبت شود.

این نوشته در تاریخ انقلاب اسلامی ایران, سیاسی, عکس های تاریخی ارسال و , , , , , , , , , , , , , , برچسب شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>